LOGO

توضیحات :
آب ؛ گنجینه دیروز ؛ ثروت امروز ؛ رویای فردا
ایجاد کننده وبلاگ : روح الله احمدی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دسته بندی : محیط زیست انسانی
شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳, ٧:۳٦ ‎ق.ظ

شهر ما خانه ماست؛ خانه ای که در آن راحتیم، پایمان را دراز می کنیم و تخمه می شکنیم و جیغ و داد می کنیم و خلاصه اینکه مال خودِ خودِ ماست! وقتی که شهرمان، مال خودمان باشد، دیگر هر وقت که دلمان بخواهد می توانیم بی خیال آلودگی صوتی شویم و صدای رادیوضبط را تا آخر زیاد کنیم، یا بوق بوق کنان، توی خیابان های خانه مان (!) ویراژ بدهیم.

ما حتی می توانیم خیال کنیم که کس دیگری غیر از ما در این شهر زندگی نمی کند که بخواهیم برای رعایت کردن حقوق شهروندی، خودمان را به دردسر بیاندازیم. اصلاً هم لازم نیست از آن همه پله پایین بیاییم و زباله ها را دم در بگذاریم. خدا پدر و مادر پنجره سازها را بیامرزد که کار ما را راحت کرده اند. تازه با این کار، کمکی هم به گربه های بی نوا کرده ایم که شکمشان به پشتشان چسبیده است. اصلاً می توانیم انجمن حمایت از گربه های بی نوا را راه اندازی کنیم و زباله ها را در هم و برهم، در جوی و سر کوچه و ساختمان های نیمه کاره خالی کنیم تا به علم تولید انبوه موش دست پیدا کنیم!

شهر ما خانه ما!


این هم که می گویند موش ها کثیف و ناقل بیماری اند، همه اش سرکاری است. ما خودمان کارتون موش و گربه را دیده ایم و حالش را برده ایم! بیماری کدام است؟

ضمناً برای صرفه جویی در کیسه زباله هم، می توانیم زباله ها را بدون کیسه، دم در بریزیم. شبی یک کیسه پلاستیک هم که برایمان ذخیره شود، آخر ماه خودش کلی می شود!

ما از همین جا اعلام می کنیم که شهر ما خانه ماست و اصولاً خبر تفکیک زباله ها کذب محض بوده و ما آن را محکوم می کنیم. تفکیک زباله ها کلی از ما وقت و هزینه می گیرد و آخرش که چی؟ آشغال، آشغال است دیگر. کاغذ و پوست میوه و شیشه خالی نوشابه، همه شان سر و ته، یکی هستند.

راستی جایتان خالی! سیزده بدر امسال، طبق همین شعار موروثیِ شهر ما خانه ماست، ما با بر و بچز، زدیم به کوه و کمر و تا دلتان بخواهد هی سیگار کشیدیم و هی سیگار کشیدیم و ته سیگارهایمان را انداختیم روی شاخ و برگی که بچه ها برای آتش روشن کردن جمع کرده بودند. ته سیگارهای فسقلی ما، همگی حریف آن همه شاخ و برگ خشک می شدند و شعله ها تا بالای درخت ها قد می کشید و ما کیف می کردیم. گفتم جایتان خالی. نگفتم؟

بچه ها هم حسابی حالش را بردند، یک روزنامه برده بودیم که بخوانیم ناگهان به خودمان آمدیم دیدیم بچه ها آن را ریز ریز کرده اند و مشت مشت می ریزند توی هوا. باد که می آمد این کاغذ پاره ها، قشنگ و شاعرانه در هوا می رقصیدند و توی رودخانه می افتادند. خلاصه اینکه هوس روزنامه خواندن را هم از سرمان پراندند.

ضمناً ما هنوز اعلام می کنیم: شهر ما خانه ماست و باید همه جا، مثل خانه، راحت و شاد و بدون دغدغه زندگی کرد حتی اگر همسایه های کج سلیقه، انگ بی فرهنگ بودن و بی مبالات بودن را به ما بچسبانند!

منبع: www.hawzah.net